و تو بالاخره شبی به خانهات باز خواهی گشت. مثل باران به دریا، یا که خواب به چشمان خسته …
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
پیراهنم را در می آورم ...
بگو با تنم که ،
عطر تو را می دهد چه کنم ...!؟
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
آمد و در دلِ من موجِ تلاطم شد و رفت
او که با آمدنش سایه ی غم گم شد و رفت
ضربانِ قدمش از دلِ من پَرده درید
شرحِ رسواییِ من قصّه ی مردم شد و رفت
واپسین لحظه که چشمم به نگاهش افتاد
آخرین خاطره شد همچو توهّم شد و رفت
پس از او مانده در اندیشه ی اینم دائم
که چرا عشقِ دو دلداده تخاصم شد و رفت!؟
"کارم از گریه گذشتست بدان می خندم"
که میانِ من و او سوء تفاهم شد و رفت
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش
بجاى اين همه نوشتن؛
كافى بود يك بار
قلم را زمين ميگذاشتى
عطرِ هميشگى ات را در هوا پخش ميكردى
موهايت را باز ميگذاشتى
و رنگِ محبوبِ من را به سر ميكشيدى...
راه مى افتادى در كوچه پس كوچه هاى شهر و
سراغم را از آدمها ميگرفتى...
براى خودت ميگويم
حيف نيست اينهمه عاشقانه
بى مخاطب
دست به دست بچرخد در شهر!؟
برچسب:
نویسنده: یلدا پارسامنش