باز خواهی گشت - تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 7:56
و تو بالاخره شبی به خانهات باز خواهی گشت. مثل باران به دریا، یا که خواب به چشمان خسته …
معصوم من - تاریخ: 1400/3/18 ساعت: 14:17
معصوم من مردم زندگی می کنند ، مردم می میرند، مردم میخندند، مردم گریه میکنند، برخی تسلیم می شوند، برخی سعی خواهند کرد، برخی می گویند سلام، برخی می گویند خداحافظ دیگران ممکن است تو را فراموش کنند، اما من هرگز
509 - تاریخ: 1400/3/18 ساعت: 14:17
چه شد در من نمیدانم فقط دیدم پریشانم فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم...
تو در میان همه چیزی - تاریخ: 1400/3/18 ساعت: 14:17
نه دوری که منتظرت باشم، و نه نزدیک که به آغوشت کشم نه از آنِ منی که قلبم تسکین گیرد، و نه از تو بینصیبم که فراموش کنم. تو در میان همه چیزی …
510 - تاریخ: 1400/3/18 ساعت: 14:17
چه باید کرد با چشمت که در تکرار این لذت جدایی می شود افسوس و ماندن می شود عادت بیا عهدی کنیم امروز، روز اول دیدار اگر رفتیم بی برگشت، اگر ماندیم بی منت تو باید سهم من باشی اگر معیار دل باشد ولی دق داد تا دادت به من تقدیر بی دقت جوانی رفت و در آغوش تو من تازه فهمیدم چه می گویند وقتی می کنند از زندگی ...
با تو - تاریخ: 1400/3/18 ساعت: 14:17
چراغی در دست چراغی در دل ام زنگار روح ام را صیقل می زنم آینه یی برابر آینه ات می گذارم تا با تو ابدیتی بسازم
همزاد من کو؟ - تاریخ: 1400/3/18 ساعت: 14:17
همزاد من کو ؟؟ همان که در تاریکی سفر ، همسفر بود همان که در شبهای بلند تنهایی ، وجودش هم سخن بود اینجا که آمدم در همهمه ها گم شد رفت و رفت و انتهای این دنیا ناپدید شد
چرااااااا!؟ - تاریخ: 1400/3/18 ساعت: 14:17
چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ چرا نیستی این همه !؟ چرا چیزی نمی گی!؟ چراااااااااااااا!؟
یاد تو - تاریخ: 1400/3/18 ساعت: 14:17
قاصدک، شعر مرا از بر کن… برو آن گوشه باغ، سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش، و بگو باور کن… یک نفر یاد تو را، دمی از دل نبرد…
نیستی - تاریخ: 1400/3/18 ساعت: 14:17
نیستی هرشب برایت شعر می خوانم هنوز پای قولی که تو يادت رفته می مانم هنوز می نشینم خاطراتت را مرتب می کنم در مرور اولین دیدار، ویرانم هنوز کاش روز رفتنت آن روز بارانی نبود از همان روزی که رفتی خیس بارانم هنوز راه برگشتن به سویم را کجا گم کرده ای من برای ردپاهايت خيابانم هنوز با جدایی نیمه ای از من به...
دل من تنگ تو شد - تاریخ: 1400/3/18 ساعت: 14:17
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟ بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟
عطر تو - تاریخ: 1399/1/10 ساعت: 3:41
پیراهنم را در می آورم ...بگو با تنم که ،عطر تو را می دهد چه کنم ...!؟
رفت - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:50
آمد و در دلِ من موجِ تلاطم شد و رفتاو که با آمدنش سایه ی غم گم شد و رفتضربانِ قدمش از دلِ من پَرده دریدشرحِ رسواییِ من قصّه ی مردم شد و رفتواپسین لحظه که چشمم به نگاهش افتادآخرین خاطره شد همچو توهّم شد و رفتپس از او مانده در اندیشه ی اینم دائم که چرا عشقِ دو دلداده تخاصم شد و رفت!؟"کارم از گریه گذشت...
504 - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:50
دلم برات تنگ شده جونم ... نه برای حرف زدن باهاتا، برای از دور دیدنت، مثل قدیمااصلا بیا یه قرار بذاریم اینجا با هم حرف بزنیم به زبون خودمون نه با شعر و متن و اینجور چیزا مثلا حال همو بپرسیم به همین ساد
حیف نیست !؟ - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:50
بجاى اين همه نوشتن؛كافى بود يك بارقلم را زمين ميگذاشتىعطرِ هميشگى ات را در هوا پخش ميكردىموهايت را باز ميگذاشتىو رنگِ محبوبِ من را به سر ميكشيدى...راه مى افتادى در كوچه پس كوچه هاى شهر وسراغم را از آدمها ميگرفتى...براى خودت ميگويمحيف نيست اينهمه عاشقانهبى مخاطبدست به دست بچرخد در شهر!؟
اینم یه جورشه - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:50
خوب بگو ببینمحالت چطوره ؟چیکار میکنی ؟میدونی چند وقت شده همدیگه رو ندیدیم ؟کی و کجا قرار بذاریم همدیگه رو ببینیم ؟
505 - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:50
به قول خانم مریم حیدرزاده: فدای مهربونیات چه می کنی با سرنوشت؟دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت... پ.ن1: یه روز بیا ببینمت... برای یه بارم شده تو تلاش کن، می شود آیا؟!پ.ن2: می بینی همیشه از تو ناز بوده از من نیاز ... برعکس شده زمونه :)پپ.ن3: رییسی دیگه ، همه جا رییسی...
بلی می شود ! - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:50
چرا که نه ؟بگو کی ؟ کجا ؟من میام دنبالت ببینمت
506 - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:50
شادي داشتنتشادي بغل کردن سازي ستکه درست نمي شناسمشدرست مي نوازمشنت به نتنفس در نفستو از همه جا شروع مي شويو من هربار بداهه مي نوازمت پ.ن: راهشو پیدا کن...
507 - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 0:50
شده اونقدر از نداشتنش بترسی که به خودت جرات عاشقی کردن تو لحظههایی که کنارشی، ندی؟هربار بیای دستاشو بگیری با خودت بگی نه! خاطره نسازم که بعدا خاطرهها دمارمو درنیارن...هربار بیای باهاش رویا بسازی و و