کاش - تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 6:22
كاش ميشدتلفن را برداشتبا هزار و یک شکّ و شُبههو استرس! بی هوازنگ زد و گفت:دلتنگي دارد از پا درم مي آوردمثلِ سخت جانی شده ام که انگار سالها منتظر است که پوسته یِ دلتنگی هایش بیفتد و پروانه شود...كاش ميشد گفت:دلتنگ هر آنچه كه نبود و قادر به انجامش هم نبودی هستم،دلم كمي شجاعت ميخواهداز همان قهرمان هایِ...
435 - تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 6:22
من روز خویش را با آفتاب عشق تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم. من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال:-که دستم به دست توست- من جای راه رفتن پرواز می کنم. آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم موسیقی نگاه تو را گوش می کنم گاهی میان م...
430 - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:13
برگشته بود و مثل تمام برگشته های عالم اصرار داشت که تغییر کرده، نمیدانم چه عادتی دارند آنهایی که بعد از مدتی نبودن یا دور بودن از جایی یا کسی تاکید دارند که تغییر کرده اند.تمام مدت نبودنش خودم را به فهمیدن زدم و دلخوشی های کوچیکی پیدا کردم! مثلا فهمیدم ساعت سه صبح شهر چهره ی دیگری دارد، قرار گذاشتم ...
426 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 2:51
هنوز صدای دو بوقِ قفل شدنِ درِ ماشین هایی که زیرِ پنجره پارک می کنند دلم را می لرزاند و کلام دختربچه ها وقتی که برای پدرشان دلبری می کنند و نوایِ ساز وقتی با دستی متبحر نواخته می شود هنوز وقتی می شنوم که کسی می گوید دورت بگردم، دلم می خواهد مخاطب چشم هایش را ببندد و گوینده دورش بچرخد و بگردد و با هم...
بیا - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 2:51
بیا یک آغوشهمدیگر را نفس بکشیم..
427 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 2:51
سقوط آزاد همیشه خطرناک است ، مخصوصا اگر بدون طناب و کمربند ایمنی باشد . حرف هایی که به خاطرات عاشقی مربوط می شوند ، این کمربند را ندارند، خطرناک اند ، قاتل بالقوه اند ، با جان خودشان و دیگران بازی می کنند ...
428 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 2:51
دلم تنگ شده ، فقط همین...
429 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 2:51
گفتنی نیستولی بی تو کماکان در من نفسی هست دلی هست ولی جانی نیست ...
425 - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 22:52
دلم میخواهد چند سالی گُم بشوم.چند سالی نباشم. چند سالی دستهایم توی جیبم باشند و در امتدادِ یک اتوبان دراز راه بروم. چند سالی همینطور راه بروم و هدفون توی گوشم باشد و هیچ صدایی نشنوم. اصلن گرسنه نشوم و پاهایم هم از چند سالی راه رفتن خسته نشوند. چند سالی نمیخواهم با آدمها حرف بزنم. شاید با مورچه ها م
417 - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 11:41
دلتنگ شده بودم. حتا برای سوگواری. برای از دست دادن کسی که نبود و دلم میخواست میبود. دلتنگ شده بودم حتا برای حال خراب عصرهای جمعه. برای غروب زودهنگام پاییز و گرفتن کنارههای اتوبان و بیهدف به آسفالت زدن. دلتنگ شده بودم حتا برای دل دادن به موسیقیهایی که قلبم را ریش میکند. برای مازوخیزم وحشی که م
418 - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 11:41
گاهی چقدر دلم یک رفیق شش دانگ می خواهد ... کسی که به دور از جنسیت همراهت باشد ، مذکر و مونث فرقی ندارد ، فقط کسی باشد که بفهمد حالت را ! بتوانی به دور از حاشیه و ترس از هرچیزی ، تا ناکجا آبادِ زندگی بروی . اگر کمی حد دوستی های معمولی خود را می دانستیم؛ کمی دندان به جگر می گذاشتیم و احساساتمان را بیا
419 - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 11:41
"چوب خدا" شاید همان بغضی باشد که دخترت سالها بعد می خورد ... و تو در عمق چشمانش خاطره تلخ رفتنت را می بینی .... تو را نمی دانم اما ... من به خدایی که آن بالاست عجیب معتقدم ... از : یگانه حق پرست
قلبت دوباره لبخند خواهد زد - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 11:41
23:30 , سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ , م.ا مهم نيست چقدر شب تاريک استخورشيد دوباره طلوع خواهد کردمهم نيست چقدر اندوهت عميق استزماني که دلت به نور خدا روشن باشدقلبت دوباره لبخند خواهد زد
420 - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 11:41
بنا به ماندن اگر باشد، من آدم در سایه بودن نیستم اینکه مخفی ام کنی و کسی وجودم را حس نکند ، اینکه بودنم را نفی کنی ... باید شانه به شانه قدم بزنیم تمام پیاده روهای شهر را باید تمام کافه های شهر، شاهد دو نفره هایمان باشد باید احساس کنم بودنت را ! من از دوست داشتنهای یواشکی بیزارم *** یعنی تو هم
تو هم بیا - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 11:41
22:57 , یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ , م.ا شنیدهام یک جایی هستجایی دورکه هر وقت از فراموشیِ خوابها دلت گرفتمیتوانی تمامِ ترانههای دخترانِ مِیخوش رابه یاد آوریمیتوانی بیاشارهی اسمیبروی به باران بگوییدوستت میدارمیک پیاله آب خُنک میخواهمبرای زائران خسته میخواهم!دیگر بس استغمِ بی بامد
421 - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 11:41
جای خالی سایهات کنار سایهام توی ذوق میزد وقتی شهر در نظرم کوچک بود. داشتم صدایت را توی گوشهایم مرور میکردم. دلم گرفته بود، از دیوارها که من را بین خود راه نمیدادند. دلم گرفته بود از شهر، که دلتنگم میکرد. از خیابانها که دیگر آرامم نمیکردند. از دستهات که دور بودند. زمان بسیار تند میگذرد و
422 - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 11:41
مردها که می روند واقعا می روند شوخی ندارند منت کشی و زنگ و خواهش و نگاه حالیشان نیست چنان می روند که انگار هیچ وقت نبوده اند حتی ردپایشان را هم روی برف جا نمی گذارند محض دلخوشی. اما... اما هیچ زنی ، قسم می خورم هیچ زنی واقعا نمی رود ... اصلا زنها پای رفتن و دل جا گذاشتن ندارند. هیچ زنی واقعا نمی رود...
423 - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 11:41
نترس به زبان بیاور بنویس که دلت برایم تنگ شده این همه سال این همه ماه این همه روز من نوشتم و بی پاسخ ماند قول می دهم همین که به زبان بیاوری قبل از تمام شدن جمله ات پایین پنجره ی اتاقت ایستاده ام باور کن تنهایی پنجشنبه ها ، عجیب سخت می گذرد ! از : علی قاضی نظام
424 - تاریخ: 1396/4/4 ساعت: 11:41
حافظ: بازآي و دل تنگ مرا مونس جان باش وين سوخته را محرم اسرار نهان باش زان باده كه در ميكده عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش...